
میدونم چه حسیه... ی جا نشستی که یکهو یادش می افتی... بعد سعی میکنی مثل قبلنا که وقتی یادش می افتادیلبخند میزدی ، لبخند بزنی ولی هرچه لبخندت بیشتر میشود اشکهایت بیشتر هجوم می اورند توی چشمها... واحساس میکنی بغض میان گلویت طعم اشک گرفته و هی بزرگتر میشود! انقدر که نفست میبرد و دوست داری زار زار گریه کنی ولی... فکر عاقلانه ای توی مغزت نوک میزند! و تکرار میکند ک "تومال او نبوده ای؛برایش دعای خیر کن" دوباره لبخند میزنی و دستهایشان را که انگشت ب انگشت درهم فرورفته بود به خاطر می اوری... و همان لبخند زیبایی که وقتی نگاهش میکرد پرمیزد روی لبهایش. بغضت را قورت میده...
ادامه مطلب