
از وقتی رفتی... میدانیاز وقتی رفته ای...دست و دلی نمانده اصلا؛که بخواهد ب نوشتن برود یا نرود...اخرین بار ک دفتر شعرم را باز کردم روزی بود ک رفتی...و بعدهر بار ،هی فکر میکنم اینجایی!دفتر و قلم برمیدارم...تا میخواهم بنویسم...ناگهانخودکار تمام میشوداخرین صفحه ی دفتر ورق میخورد...دستانم بهانه میگیرند...نگاه تر که میکنم! میبینم رفته ای!و بعد مثل یک کاغذ خیس همانطور ک نگاهم روی در خشکید؛ دست نوشتنم خشک میشود ودستانم بی انکه حتی اخرین بازمانده های جعبه سیاه وجودشان را روی کاغذ خالی کنند... از نوشتن می ایستند...و باز من میمانم و کاغذی ک از بی حرفی سفیدی اش را قورت میدهد...و ناامیدیمثل پرنده ای که ب...
ادامه مطلب