hot page

متن مرتبط با «میگویی» در سایت hot page نوشته شده است

میگویی...

  • نیلوبلاگ

    میگویی... میگویی:تا باران میگرفت صدای پایش میشد ک با یک کتاب و یک لیوان قهوه از پله ها میرفت بالا...xa0زیر باران می ماند...باران ک میرفت دوباره صدای پایش میشد.میگویی:کتابفروشی ک میرفت دست از پا نمیشناخت...نمیدانست کدام را بردارد...آنقدر ک اگر اجازه میدادم تمام پولهایش را میداد کتاب میخرید.میگویی:هر کس که میرفت دلش میگرفت...بارها شده بود پای رفتن غریبه ها اشک ریخته بود.انگار کل دنیا را جاداده بود توی قلبش.ک با هر رفتنی قلبش هزار تکه میشد.میگویی:هر وقت کسی دردی داشت...هروقت کسی یکنفر را میخواست کن...

    ادامه مطلب