
اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «میگویی...» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ...
ادامه مطلب
میگویی... میگویی:تا باران میگرفت صدای پایش میشد ک با یک کتاب و یک لیوان قهوه از پله ها میرفت بالا...زیر باران می ماند...باران ک میرفت دوباره صدای پایش میشد.میگویی:کتابفروشی ک میرفت دست از پا نمیشناخت...نمیدانست کدام را بردارد...آنقدر ک اگر اجازه میدادم تمام پولهایش را میداد کتاب میخرید.میگویی:هر کس که میرفت دلش میگرفت...بارها شده بود پای رفتن غریبه ها اشک ریخته بود.انگار کل دنیا را جاداده بود توی قلبش.ک با هر رفتنی قلبش هزار تکه میشد.میگویی:هر وقت کسی دردی داشت...هروقت کسی یکنفر را میخواست کنارش بنشیند و اشک بریزد...هر وقت کسی غمی توی دلش داشت...انگار که غم خودش باشد...بغلش میکرد و اشک میریخت...
ادامه مطلب