میگویی...

خرید بک لینک
میگویی...
میگویی:
تا باران میگرفت صدای پایش میشد ک با یک کتاب و یک لیوان قهوه از پله ها میرفت بالا...
زیر باران می ماند...باران ک میرفت دوباره صدای پایش میشد.
میگویی:
کتابفروشی ک میرفت دست از پا نمیشناخت...
نمیدانست کدام را بردارد...
آنقدر ک اگر اجازه میدادم تمام پولهایش را میداد کتاب میخرید.
میگویی:
هر کس که میرفت دلش میگرفت...بارها شده بود پای رفتن غریبه ها اشک ریخته بود.
انگار کل دنیا را جاداده بود توی قلبش.ک با هر رفتنی قلبش هزار تکه میشد.
میگویی:
هر وقت کسی دردی داشت...هروقت کسی یکنفر را میخواست کنارش بنشیند و اشک بریزد...هر وقت کسی غمی توی دلش داشت...
انگار که غم خودش باشد...بغلش میکرد و اشک میریخت.
ولی غم های خودش را تنهایی مینشست...بغض هایش را تکه تکه میکرد میداد به اسمان.
هر وقت که هوا ابر میگرفت میفهمیدم گریه کرده.
میگویی:
همیشه لبخند میزد.فرقی نداشت خانه ی دلش امروز غبارگرفته یا صاف است!
یا اینکه دلش کجاست!
میگفت تنها راحتترین چیزی ک میتوانی بدهی به ادمها همین است ک بگذاری پنجره ی نگاهشان ب لبخندت باز شود.

میگویی گل سرخ دوست داشت.
میدانی!
همه اش را تو میگویی!
وقتی ک اولین شاخه گل سرخی ک برایم خریده ای روی مزارم...پرپرمیکنی!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:13 توسط آرام|


hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: میگویی, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

صفحه بندی