و یکی از صبح هایی که هنوز هیچکس دلش برای بیداری تنگ نبود
مثل ابرهایی که دست های باد مدهوششان کرده باشد
رفتی
وانروز
و همان دم صبح
انقدر غروب شد
که اسمان تصمیم گرفت
برای همیشه سیاه بپوشد...
حالا من
وقت میکنم
تمام شب
ب قدر تمام دلتنگی هایم
ب باد اورده ای فکر کنم که باد اورا برده بود...
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:11 توسط آرام|
ما را در سایت hot page دنبال میکنید
برچسب: بادآورده, نویسنده: بازدید: 9