از وقتی رفتی...
میدانی
از وقتی رفته ای...
دست و دلی نمانده اصلا؛
که بخواهد ب نوشتن برود یا نرود...
اخرین بار ک دفتر شعرم را باز کردم روزی بود ک رفتی...
و بعد
هر بار ،
هی فکر میکنم اینجایی!
دفتر و قلم برمیدارم...
تا میخواهم بنویسم...
ناگهان
خودکار تمام میشود
اخرین صفحه ی دفتر ورق میخورد...
دستانم بهانه میگیرند...
نگاه تر که میکنم! میبینم رفته ای!
و بعد مثل یک کاغذ خیس همانطور ک نگاهم روی در خشکید؛ دست نوشتنم خشک میشود ودستانم بی انکه حتی اخرین بازمانده های جعبه سیاه وجودشان را روی کاغذ خالی کنند... از نوشتن می ایستند...
و باز من میمانم و کاغذی ک از بی حرفی سفیدی اش را قورت میدهد...
و ناامیدی
مثل پرنده ای که بعد مدتها جایی برای نشستن پیدا کرده باشد ؛ پرمیکشد توی دلم...
درست مثل مردی که وقتی معشوقه اش رفت انگار بهار برای همیشه رفته بود ک پنجره را برای همیشه بست میخ زد و زنجیر کرد
یا بهتر بگویم
مثل پیرمردی با خانه ای بدون زنگ
که سالها پیش
وقتی معشوقه اش برای همیشه رفت...
برای همیشه در را بست!
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:8 توسط آرام|
hot page...
ما را در سایت hot page دنبال میکنید
برچسب: وقتی,رفتی,
نویسنده:
بازدید: 21
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 8:53